تبلیغات
وبلاگicon
* ◄◄ چمران كردستان |.: |.:

◄◄ چمران كردستان |.: |.:

ADS
+ +
نویسنده : سروش نوری دوشنبه 19 دی 1390, 02:22 ق.ظ

به گزارش وبلاگ جانبازان شیمیایی ایران- یكی از تخریبچی های شركت سروش سرزمین پاك نوشت: ساعت9.30  دقیقه تاریخ 9/9/88  منطقه عمومی نفت شهر منطقه پاکسازی میادین مین پایگاه زینل قدس عراق نزدیکی پاسگاه تکاب نو و پاسگاه مرزی زینل کش ایران ...

میدان مین متراکم و خطر ناک بعثی ها معبر شماره 2 به طول 700 متر در عمق جبهه در حال عزیمت به سوی محل پاکسازی پروژه نزدیکی رودخانه که بچه ها داشتند پاکسازی می کردند می رفتم.

سه کیلو متر مانده بود برسم به بچه های تخریبچی  ناگهان به سرم زد سری بزنم به میدان مین شماره یک که از قبل معبر های آن ایجاد شده بود و گزارش های شناسایی فنی آن به تایید مشاور مرکز مین زدایی رسیده بود.

ماشین را درکنار  جاده خاکی اول میدان مین پارک کردم بی سیم دستی را برداشتم و بدون هیچگونه تجهیزاتی از معبر شماره یک راه افتادم و به عمق میدان مین رفتم در مسیر در ذهن خود نوار ها و ردیف های مین که چند ماه پیش شناسایی شده بود را مرور می کردم و نگاهی به اطراف نمودم همه چیز را بررسی کردم برآورد کردم که این میدان شماره یک که حدود 30 هکتار بود ظرف یک ماه توسط بچه های کارآمد و قوی که در اختیار داشتم پاکسازی خواهدشد.

معبر شماره یک تمام شد از انتهای میدان  دور زدم و از معبر شماره 2 که 50متر پایین تر بود شروع کردم برگشتن راستی یادم رفت بگم انتهای میدان مین چند ردیف موانع سیم خاردار های حلقوی بسیار متراکمی توسط دشمن ایجاد شده بود که اصلا دست نخورده  بود و به فکرم ریسد بهتر است برای اینها هم فکری بکنم تا کمی از هزینه های پروژه را جبران نماید برآورد کردم حدود 50تن سیم خاردار و نبشی در آن منطقه وجود دارد بگذریم برگشتم از معبر شماره 2 500 متر برگشته بودم بیش از 100 متری با ماشین فاصله داشتم که ناگهان صدای  انفجار مهیبی مرا به هوا پر تاب کرد و در یک چشم به هم زدن در چند متری به زمین کوبید.

بدنم گرم بود و دردی حس نمی کردم فکر کردم طوری نشده خواستم بلند شوم و بدوم و با سرعت از محل انفجار دور شوم با سر و صورت به زمین خوردم بله درست حدس زدید پای چپ من قطع شده بود.

وقتی به خود آمدم دیدم پای چپم از زیر زانو متلاشی شده و تکه های گوشت و استخوان و لباسم در هم آمیخته و بطور وحشتناکی آویزان شده است پای راستم وضعیت بهتر نداشت استخوان ساق پای راستم نیز خرد شده و گوشتهایش تکه تکه شده یود آما قطع نشده بود دست راستم از ناحیه مچ به پایین متلاشی و انگشتانم نیز استخوان هایش بیرون زده بود.

چه می بایست کرد ؟؟؟؟

کسی در آن محل نبود پرنده ای هم پر نمی زد !!!

صدای انفجار به بچه ها نرسیده بود چون انفجار های مختلفی د رمنطقه ناشی از انهدام در شرکتهای دیگر و پروژه های همجوار به گوش میرسید . ناگهان به جستجوی بی سیم پرداختم در چند قدمی افتاده بود به سینه کشان کشان خود را به بی سیم رساندم .

حامد حامد حامد .....
سجاد سجاد سجاد ....

بداد پدرت برس بابا من روی مین رفتم اگه صدای منو میشنوی میدان شماره یک .......

اما دریغ از جواب

نومید شدم موبایلم را به زحمت فراوانی از جیب سمت راست  شلوارم بیرون اوردم ............. خاموش بود...

شهادتین گفتم ......اشهد و ان لااله الا الله و اشهد ان محمد رسول الله

خدایا آخر خط  است ؟ بار گناه هانم را چه کنم من که تا چند لحظه پیش فقط به هزینه ها و پول سیم خاردار و سود زیان پروژه فکر می کردم از یاد مرگ و تو آخرت و نامه اعمال بکلی غافل بودم رویا های ساخت خانه و خرید ماشین ودانشگاه بچه ها و سفر حج و مسافرت و ...

من غافل که آماده چنین سفری نیستم نماز صبحم را به عجله می خوانم که زود تر به کارم برسم و نماز ظهر وعصرم از فرط خستگی متصل به مغرب و عشا میشد نه خدای من ، من آماده نیستم بدهی هایم چه میشود سجاد پخته نیست میلاد نوجوان است و زن وبچه هایم ساده  اند و نمی توانند در جامعه امروزی  بار خود را سالم به مقصد برسانند .

راستی آخر خط بود و گاه رحیل و ولی آن طرف قفس باغ زیبایی برای خود تصور نمی کردم کاشته هایم کم بود و بی بار نهالهای کاشته شد در دوران جوانی  هم از بس آب نخورده پژمرده و ضعیف بود برگهایش زرد و ساقه هایش نحیف و باغ مفلوک و بی رمقی را از آنسوی نرده های دنیا دیدم که خار های خشن و زهر آگین گناه و آفت های  رنگارنک غفلت و و کرمهای هوس  این باغ کم بار و نهال های ضعیف را در بر گرفته بود که از پا نهادن در باغ آخرتم مرا  به وحشت انداخت خدای من حاصل عمر 45 ساله چیست باید به این باغ پر از خار و بی و آب و علف و سوزان وارد شوم در سایه کدام درختش بنشینم از کدام میوه اش بهره بگیرم در کدامین چمنش بیاسایم از کدامین شرابش بنوشم و با کدامین مونس همدم شوم ...

نه پروردگارا... تو نپسند بنده ات در این برهوت بی کسی در وادی غربت و صحرای غریب تنها بماند من که دادرسی ندارم جز تو که فریاد رسی نیست مرا ، آبرویی هم که ندارم و دستم خالی و هر انچه اندوخت بودم را در پای هوس ها باختم تو که آفریدگار منی آیا رواست اینگونه  ببینی مرا آیا سزاست بنده ات اینگونه ذلیل باشد و تو دستش را نگیری نه تو را اینگونه نمی شناسم تو من نشناخته ام نه اگر می شناختم بسوی تو باید پرواز می کردم مگر می شود در قفس باز شود ولی پرنده از بیرون امدن و پریدن وحشت کند در قفس را گشودی اما پرنده ای که بال پریدن ندارد چه سود پرنده ای که بالش شکسته چه فایده ایا مرا پای دویدن بود اگر بود.

که با صورت به زمین نمی خوردم
تو بدادم برس  فقط تو دادرسی ولی چرا ؟

به خود گفتم واقعا چقدر پر رو و قیح هستم !  با چه رویی به خدای کریمت روی اورده ای
گفتم با روی سیاه !!

مگر روسیاه جایی دیگر میتواند برود کسی دیگر اورا تحویل نمی گیرد مگر جای دیگری مانده که بروم مگر میتوانم بروم هر چه هست همین جاست.

45 سال زنگی را در چند دقیقه مرور کردم دیدم چیزی ندارم که گرو بگذارم جز دست و پای ای بریده و در وادی بی کسی در بیابان غربت تنها افتاده

به یاد آوردم میشود او وثیقه هم می پذیرد و به آوردم که من کسی را دوست میدارم که نزد او اعتبارش زیاد است آیا می پذیرد اورا ضامن کنم ویا او ضامن من می شود.

چرا که نه ؟

ناگهان با تمام وجود گفتم یا فاطمه الزهرا تو مرا شفاعت کن و برایم فرصتی دیگر بگیر شاید آدم شوم ...

قوتی گرفتم و با اعتماد به نفس تمام شروع کردم به تلاش با چنگ ودندان ریشه های شلوارم را به دور رانم از بالای زانو پای چپم پیچیدم و تا آنجا که توانستم آنرا سفت بیستم
با دست چپم مچ دست راستم را محکم فشرده بودم و حدود 20 دقیقه به هوش بودم گاه گاهی سرم بلند می کردم و اطراف را می نگریستم  شاید کسی را ببینم اما ناگهان چشمان سیاه شد و در رویا اسمان سبزی را دیدم.

نمی دانم ساعت چند بود ولی چهارشنبه11/9/88  شب بیمارستان بیستون کرمانشاه زن وبچه هایم و پدر پیرم دورم حلقه زده بودند و می گریستند.



برچسب ها : خاطره , میدان مین , جانباز , قصرشیرین , اسماعیل نوری ,



» تشییع پیکر مطهر جانباز شهید عبدالرضا حسن بیگی در قروه + عکس ( یکشنبه 25 فروردین 1392 )
» شاهرخ اورامی هنرمند و شاعر نامدار كردستانی رخ در نقاب خاک کشید ( دوشنبه 9 بهمن 1391 )
» تبریک ( دوشنبه 9 بهمن 1391 )
» شهدای غدیر91 ( دوشنبه 15 آبان 1391 )
» انفجار مین در مریوان ( یکشنبه 14 آبان 1391 )
» این عید به اهل دین مبارک ( شنبه 27 خرداد 1391 )
» شهید طاهر لطفی ( چهارشنبه 27 اردیبهشت 1391 )
» شهید« مجید لطفی» ( چهارشنبه 27 اردیبهشت 1391 )
» حاج محمد طالبی ( سه شنبه 26 اردیبهشت 1391 )
» اولین شهید استان کردستان ( سه شنبه 26 اردیبهشت 1391 )
» شهید اسماعیل کرمی ( سه شنبه 26 اردیبهشت 1391 )
» شهید اسماعیل کرمی ( سه شنبه 26 اردیبهشت 1391 )
» عکسهای شهدای سریش آباد ( سه شنبه 26 اردیبهشت 1391 )
» دانلود عکس شهدای سریش آباد ( سه شنبه 26 اردیبهشت 1391 )
» شهید ناهید فاتحی کرجو ( سه شنبه 19 اردیبهشت 1391 )
» سپاه پاسداران ( یکشنبه 10 اردیبهشت 1391 )
» آشایی با گرو هك الحادی پژاك ( شنبه 2 اردیبهشت 1391 )
» شهدای زن کردستان ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
» هیچ قدرتی نمی‌تواند نقش ایران در معادلات جهانی را نادیده بگیرد ( چهارشنبه 30 فروردین 1391 )
» پاسدار شهید حسن مدنی فر ( چهارشنبه 30 فروردین 1391 )
» پاسدار شهید محمد داربرزین ( چهارشنبه 30 فروردین 1391 )
» شهید رسول دژاهنگ ( چهارشنبه 30 فروردین 1391 )
» شهدای پاسدار کردستان شهدای امنیت و عزت هستند ( چهارشنبه 30 فروردین 1391 )
» شهیده ناهید فاتحی کرجوبه ( دوشنبه 28 فروردین 1391 )
» اطلاعیه ( جمعه 18 فروردین 1391 )
» That was Vrmqany ( پنجشنبه 3 فروردین 1391 )
» دومین جشنواره استانی وبلاگ نویسی حماسه نگاران بسیج کردستان به کار خود پایان داد ( پنجشنبه 25 اسفند 1390 )
» راه ما ... ( چهارشنبه 24 اسفند 1390 )
» اخلاص عمل ( سه شنبه 23 اسفند 1390 )
» شهادت ( سه شنبه 23 اسفند 1390 )
موضوعات

نویسندگان

» سروش نوری (71)

آمار بازدید


کل بازدید ها :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :

درباره ما


surooshn@yahoo.com

بسم رب المهدی(عج)

حقا که تو از سلاله ی فاطمه ای
با خنده ی خود به درد ما خاتمه ای
زیباتر ار این نام ندیدم به جهان
سید علی حسینی خامنه ای

**************************

شهدا شرمنده ایم!
و میان تو و خدا چه سری بود که خون خویش را به بهایش دادی و گذاشتی و گذشتی؟!
و من به چه می اندیشم که خونت را فرش راهم ساخته ام و میگذرم و نمیگذرم؟!
کاش منم مثل تو تموم زندگیم رو بریزم تو یه کوله پشتی و با خیال راحت سرمو بذارم رو خاک و چشمامو به تموم دنیا ببندم!
شهدا!
نمیشه دست ما رو هم بگیرید و ببرید پیش خودتون؟!
اینجا دیگه جایی برا زندگی کردن نیست! دیگه تو این شهر نمیشه نفس کشید!
شهدا دلمون تنگتونه!

ایجاد کننده وبلاگ : سروش نوری

سایت شهید حاج احمد کاظمی
استخاره آنلاین با قرآن کریم

*

لینک ها